فصل 8

 

خریدن اتومبیل آن هم رنگی به آن جوان پسندی در طایفه ای که هیچ کدام هنوز اتومبیل سواری نداشتند خود، کار شگرف و چشمگیری بود. اتومبیل بزرگترین وسیله ی آشنایی من و نسرین با دنیای خارج شد. جوان بودیم و پر انرژی و به هر سوراخ و سنبه ای سر می زدیم. هر گردشگاهی را که تعریفش را می شنیدیم بی محابا به طرفش می شتافتیم. در این میان پدر و مادر نسرین نیز با همراهی ما حظ وافری می بردند که سال ها بود دیگر از کنج خانه بیرون نمی زدند. برای پرداخت اقساط ماشین و نیز تهیه ی مخارج زندگی مجبور بودم دو سه ساعتی در روز مثل تاکسی مسافرکشی کنم و یا مسافر به شهرستان ها ببرم زیرا کار کردن با سواری شخصی ممنوع بود و جریمه اش اره کردن سقف ماشین و خواباندن آن بود. با این حال با هزار ترفند پیرامون شهر و روستاها و شهرهای مجاور مشغول کار می شدم و هزینه را تهیه می کردم. زمستان سختی داشتیم. هر روز برف و باران زیادی می آمد. به همین جهت مشکلات زندگی چندین برابر شده بود اما با توکل به اراده ی جوانی و بی هیچ احساس تنبلی کار می کردم و درس می خواندم و نسرین هم کلاس های بی حقوقش را (فعلا) به بهترین وجه اداره می کرد. ناگفته نماند که به علت فرهنگ ناجوری که از نظر روابط زن و مرد و محرمی و نامحرمی در جامعه حاکم شده بود و همواره هم با برنامه های تلویزیون و فیلم های آنچنانی سینماها وقاحت بیشتری کشیده می شد دامن غیرت مردان هر روز از روز قبل بیشتر آب می کشید و همین امر باعث شده بود که نگرانی عمیقی از رفتن نسرین به مدارس راهنمایی دور از شهر و احیانا روستاها داشته باشم. زیرا می شنیدم که رانندگان مینی بوس ها و بعضا معلمان ماشین دار به بهانه ی خدمت چه روابط وحشتناکی را به وجود می آوردند. و نسرین هم که واقعا عاشق و شیفته ی من بود و هرگز نمی خواست که ذره ای ناراحتی در ذهن من باشد می گفت هر طور تو بخواهی و ما قرار گذاشته بودیم که اگر نمره هایش خوب بود و جزو دانشجویان تراز اول جای گرفت و توانست در مشهد بماند به کار ادامه دهد وگرنه یکی دو سالی مرخصی بدون حقوق بگیرد تا جایی در داخل شهر یا حومه نصیبش گردد اما همت عشق را بنازم که آنچنان با کتاب ها جنگید و دمار از محتوای تمام دروس درآورد تا توانست بین آن همه دانشجو جزو ده نفر اول باشد و در بهترین نقطه ی مرکز شهر مشهد که چند دقیقه بیشتر با خانه فاصله نداشت مشغول به تدریس گردد و این موهبت را تنها ثمره ی عشق این دختر مشهدی بی ریا و بی غل و غش نسبت به خودم می دانستم و کلی با غرور و خوشحالی در آسمان سیر می کردم. کوچه ی منزل ما دقیقا به خیابان پهلوی که اصلی ترین خیابان مشهد محسوب می شود باز می شد، درست کنار معروف ترین چهارراه این شهر که هر روز داشت گسترش پیدا می کرد یعنی چهار طبقه که به واسطه ی ساخته شدن اولین ساختمان چهار طبقه در مشهد در این نقطه معروف به محله ی چهار طبقه شده بود. وارد شدن از منزل ما به خیابان اصلی با اتومبیل به چپ ممنوع بود و به راست هم کمتر گذار کسی می افتاد که بپیچد چون از طرف چپ وارد مشهد جدید و رو به گسترش می شدیم و هرگاه میسر می شد همه گردش به چپ این مسیر را طی می کردند. روزی در حالی که برف می بارید ماشین چلوکبابی سر کوچه ی ما که از مشهدی های متمول و طباخ و هتلدار معروف بودند به نام حاجی معین درباری که یک شورلت آمریکایی بسیار زیبا بود جلوی من گردش به چپ کرد و افسر راهنمایی مربوطه اتفاقا سر راهش سبز شد و اتفاقا از افسران سختگیر و بسیار وابسته به دستگاه حکومت قلمداد می شد. او با لبخندی که تمامی صورتش را پوشاند به خلاف حاجی درباری سلام محکم نظامی داد و حتی اتومبیل های ذی حق را هم نگه داشت تا بتواند به راحتی گردش به چپ بپیچد و برود اما ماشین من که حالا تبدیل به فولکس ارزان تری شده بود به خاطر این که نتوانستم قسط هایش را در بیاورم آن را با یک فولکس قدیمی عهد بوق معاوضه کردم تا دیگر اقساط نداشته باشیم و ماشین هم داشته باشیم و از هدف اصلی که درس خواندن بود نمانم را با بی رحمی و تغیر گرفت و از من مدارک و سایر مسایل مربوط به ماشین را می خواست که من به اعتراض گفتم:
ــ اتومبیل آخرین سیستم حاجی معین درباری رو با سلام صلوات رد می کنی و میخوای فولکس قراضه ی من دانشجوی متاهل بدون درآمد رو جریمه کنی، این انصاف است؟
او که چهره اش سرخ بود و سرخ تر شده بود با عصبانیت فریاد زد اولا به تو هیچ ربطی ندارد که من چکار می کنم دوما می خواهی جریمه نشوی قانون را باید رعایت کنی.
همان طور که گوشه ی گواهی نامه و کارت ماشین مرا گرفته بود و می کشید و من هم آن کارت را محکم بین انگشتانم نگه داشته بودم و تمام حواسم به حرف زدن با این افسر بود متوجه نشدم که چگونه پاهایش روی برف لیز خورد و با باسن محکم به زمین خورد و سراسیمه برخاست و با دو دست یقه ی مرا گرفت و سوییچ را از روی ماشین برداشت و مرا به ماشین کوبید و گفت:
- حالا حمله می کنی و پلیس مملکت را می زنی و می خواهی ضد اوامر شاهنشاه آریامهر طغیان کنی مردک، پدرت را در می آورم!
من هراسان و رنگ پریده گفتم:
ــ جناب این حرفها چیه میزنی، پاتون لیز خورد خوردین زمین من چه گناهی کردم
اما او با بی سیمی که در اختیار داشت با جایی صحبت کرد و با فریاد دو مامور و یک راننده خواست و گفت:
- یک دانشجوی خرابکار را دستگیر کرده ام. زودتر خودتان را برسانید چهار طبقه...
و با کمک دو پاسبان دیگر که از آن سوی خیابان صدایشان کرد مرا صندلی عقب اتومبیل خودم انداختند و کتم را طوری به سرم کشیدند که نه می توانستم جایی را ببینم و نه دستانم را تکان بدهم. دو مامور پاسبان این سو و آن سوی من داخل ماشین نشستند و یکیشان با تعجب به من گفت:
ـــ آخه پسر جان با حافظ نظامی کل کل می کنی؟ نمیدونی تو راننده تاکسی معروفه به جلاد به خاطر سخت گیری هاش کلی برو بیا داره؟...
گفتم:
ــ من کاری نکردم. من یک خلاف کوچک آن هم بعد از این که معین درباری همسایه ام با شورلتش کرد من هم به دنبال او پیچیدم. او را رها کرد و مرا گرفت و من هم فقط گفتم چرا، همین. چیز دیگری نگفتم.
دو مامور به هم نگاه کردند و لبخندی زدند و گفتند:
ـــ حالا این جایی که میری مواظب حرف زدنت باش...
کلاه کاموایی سبز رنگ پدر خانمم را به خاطر سرما به سر گذاشته بودم. و آن دو مامور به کلاه نگاه کردند و گفتند:
ــ سید هم که هستی...
من توضیح دادم که سید نیستم و سرما بود، همین طوری کلاه داخل خانه بود و روی سرم گذاشتم.

/ 0 نظر / 6 بازدید