قلعه ي آينه ها

سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳٩۱
این جان در احتضار...

بربیکره ی این خاک لگدخورده قدم نهادن 

چنان است که بر خون برادرت

که جای جای صدهزاران چاک روی خاک 

بای بریده و گردن به تیغ بریده  ؛ خانه کرده است .

وعشق و برادری از میان کتاب ها هم رخت بربسته است.

وطوفان ویرانگر حماقت ؛سالیان سال؛ شرافت را به تاراج برده است .

این زهم باشیده ؛ سرزمین امروز من است .

دراین گیرودار تاریک و بردرد

مرگ سعادتی ست اگر مرا بخواند ؛ مرگ سعادتی ست.

amir bidar

دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳٩۱
به دخترم ....

روشنای خورشید از چشمان تو می تابد 

سحرگاهان که دیده بر دیده ام می فکنی......... 

amir bidar

سه‌شنبه ٢٩ فروردین ،۱۳٩۱
کتیبه ی بهار...

کتیبه ی بهار

نشستی خوش به منظرگاه سبز دل

شدی باران

زمین تشنه را خواندی به آواز بلند عشق

وهر سبزینه ی رویش

طپیداز بانک زیبای کلام تو

کتیبه در کتیبه عشق دیرین را

درون سینه ی خاک و گیاه و آب  تو حک کردی

چو نقش تیشه ی فرهاد خونین دل.

نسیم از گردش دامان تو

جان داد پریوش را

اقاقی از صدای گام آرامت

نگین شاخه های سبز رویش شد

شقایق بر شقایق در چمن رویید

وشبنم جویباری شد خرامان در ره صحرا.

به هر کنج و کنار جوی

پونه با عطر دل انگیزش

ونجواهای تند ریزش باران

و سنگ و صخره و آب و تکاپویش

همه از تو سخن گویند

همه نام تو را خوانند

همه در پیش پای تو

هزاران منظر خوش را بیارایند

زلال چشمه جوشان است

و  رود خشک

لباس نرم و مواج هزاران موج   پوشیده است .

نسیم آواز می خواند

چمنزار از صدای دلکش سازش

به نظمی عاشقانه  در پناه دشت می رقصد

ورنگ از رنگ می روید 

سپید و سرخ و سبز و عنابی

گل و برگ و هزاران غنچه ی نسرین .

وخاک اندر نقاب رنگ گل محفوظ

که هرچه هست همه زایندگی و رویش و پرواز

همه بوی خوش گلها وآواز قناری ها

پرستو ها به رقصی ناز

و خورشیدی که گهگاه غمزه وار

از لابلای ابر بازیگوش

به تبخند می زند چشمک

به هر چه کوه و دشت و جلگه و دریاست

راستی را

فصل گل اینک چه بی همتاست .

 

amir bidar

یکشنبه ٢٧ فروردین ،۱۳٩۱
اتحاد...

هفت خوان رستم نه

هزاران خوان رستم را , فتح خواهیم کرد,

اگر دستانمان در دست هم باشد.

سیاه این شب وحشی

درون خانه های کفرشان در گور خواهد شد

اگر دستانمان در دست هم باشد.

به جای این همه فصل زمستانی

بهاران را درون خانه هامان میهمان خواهیم کرد

اگر دستانمان در دست هم باشد.

سرود دختران بالغ خورشید

در کوچه شب های نمور و ساکت و مدهش

سروش دلنواز گوش هامان می شود بی شک ,

اگر دستانمان در دست هم باشد.

تمام قصه ها از شادی و عشق و صفا آکنده خواهد شد ,

اگر دستانمان در دست هم باشد.

تمام غصه ها هم دود خواهد شد,

اگر دستانمان در دست هم باشد.

شب ها به شوق روز ,با فریاد شادی ها خواهیم خفت

اگر دستانمان در دست هم باشد.

ورقص شابرک ها هم فضا را مملو ازبرواز بر آواز خواهد کرد,

اگر دستانمان دردست هم باشد.

وسیب و گندم و گل , دشت هارافتح خواهد کرد,

اگر دستانمان در دست هم باشد.

amir bidar

یکشنبه ٢٧ فروردین ،۱۳٩۱
حکمت...

می گویند هرحادثی را حکمتی ست

درجهانی که آزادی  فریاد اصلی شکفتن هاست –

ذره ذره ذوب گشتن

درآتش نخوت حاکمانی چنین دژخیم

حکمتش در چیست ؟

نمی دانم  نمی فهمم .

حکمتش در چیست ؟

amir bidar

یکشنبه ٢٧ فروردین ،۱۳٩۱
سال نو...

به جستجوی آ نی که نداشتیم و باید می داشتیم

در کوچه شب های سا لی که گذشت

کورمال کورمال

دست به دیوار آرزوها ساییدیم ورفتیم

کوچه اما چون همه سال

بن بست بن بست بود

وما پشت دیوار زمخت ناکامی  

سالی نو را شروع می کنیم.

شاید این سال . سال ما باشد

شاید این سال ...

amir bidar

جمعه ۱ مهر ،۱۳٩٠
بار هم عشق...

دل به دریا زدی تا عشق صید کنی،

غافل از تنگنای این خلیج شور

و لشکر جرار کوسه ها.

عشق را نیافتی

ولیکن دو پای رشیدت خوراک دندان کوسه شد،

و تو بیقرار اما بدون پای رفتن

در کرانه ی سرشار از ماسه تا کمر فرورفتی.

قله ی سپید عشق روبه روی چشمانت سر به فلک کشیده است

پایی نیست و تابی که این آتش را طاقت آورد.

تو مانده ای و ریگزار و هرم جگرسوز ساحل،

و خنده های چندش آور کوسه ها...

و در خیال ناله می کنی:

آه ای دریا، دلی دیگر، و پایی قوی تر،

من عشق می خواهم، و دنیایی خالی از کوسه،

آه ای دریا، دریا، دریا...!

amir bidar

جمعه ۱ مهر ،۱۳٩٠
تردید...

پیش پای تو گسترده است زمین

از مخمل سبز پر ز ژاله های سحرگاهی

و خورشید به عشوه قد می کشد آرام آرام از پشت کوه

که سر بر آسمان آبی ساییده است و با غرور تو را می نگرد.

و تو در مه غلیظ پندارهایت

آفتاب را منتظری و روشنایی را،

که چشمانت سخت نیارمند آن است.

آفتاب آرام آرام پهنه ی زمین پیش پایت را روشن می کند

تو اما هنوز در غرور دردانکیز خیال باز هم منتظری

تا غروبی دیگر  و تاریکی و تاریکی و تاریکی.

 

amir bidar

یکشنبه ۳٠ امرداد ،۱۳٩٠
رنگ و لعاب

به جست و جوی چهره ی آبی عشق بودیم

در فضایی به سیاهی ظلمانی ترین دهلیزهای تاریخ

با چنگ و دندان

زخم خورده و سر تا به پا خونین

رفتیم تا فله های مبهم.

لعابی بر کاسه های کوچک ذهنمان بارید

آبی تر از آبی

به زیبایی شاهکار کوزه گران عاشق

که رنگ را چنان نقش نمودند، تا شکی نطفه نگیرد

و بدینسان رنگ آبی عشق پیدا شد

در شکیل ترین ظروف که جایگاه ذهن پاک ما بود

و ما عاشق ترین عاشق ها شدیم

غرق در لعاب آبی عشق.

هیهات، ذره ذره تمام هستیمان به نیستی قدم نهاد

و رنگ آبی عشق، آن لعاب ننگین تاریخ

از کاخ های (جی)

با کوله بار پر غبار هنگامه ی (تدین)

از (مجلسیان) پوشیده در جامه ی دانشوران عابد

پرستندگان همیشه ی شاهان شمشیر به دست

چنان به یوغ سیاهی کشیدمان که هیچ روزنی باقی نماند

و نفس هامان مجال برگشت نیاورد

تا ببینیم و بدانیم و چنین غمگین نمانیم، چنین غمگین نمیریم

و اما کابوس شوم این میدان برای جمع طراران

کودک نوزای خوابیده در گهواره ها بود

که با چشمان خوش رنگش خوب می دید و در ذهن بی رنگش نقش می داد.

(مجلسیان) فریاد که نه، عربده های مستانه ی خویش را،

در آسمان سیاه شهر پخش کردند که:

(عشق این است و جر این نیست و می ماند پابرجا تا همیشه!!!.)

بی خبر از کودک نوپای بهت آلود

که می بیند و ذهنش نقش می گیرد

با رمزی که می داند و ما هرگز نفهمیدیم

رمزی که لعاب و رنگ را از هم جدا کرده ست.

او مانده است چون سروی سبز و پابرجا

و عشق در چشمان خوش رنگش

حجمی از خورشید را وعده می دهد هر صبح

روشنایی را هز لحظه با لبخند می خواند

او مانده است اکنون و می ماند

با لبخند خوش رنگش

رنگ آبی عشقی که ما هرگز نفهمیدیم و او اما می داند

 

amir bidar

جمعه ۳۱ تیر ،۱۳٩٠
امید...

                                                                           تقدیم به نسل سوم

 

من آن فریاد مطهرم

که اندیشه ی زلالش فضا را پر می کرد.

غافل از لجنزار فریب در کوره راهی ناپیدا

که زلالی اش را به ویروس بردگی آلود.

حال تو بگشای دریچه های سدُ شفاف اندیشه ات را

و ذهنم را قبل از رسیدن به جمود بارور کن.

ای نسل آگاهی و روشنایی و بیداری.

همه ی آرزوهای امروز تو،

فریادهای  دیروز من بود در بستری پوسیده و مات و تاریک!.

اینک این تو و سیاه مشق جوانی من،

بزدای سیاهی را و مشق عشق از نو آغاز کن

با چشمانی باز و ذهنی بازتر،

مشق عشق از نو آغاز کن

amir bidar

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]